173 views
آبان
۲۶

مهم نیست

شنبه ۸:۱۵ صبح

دستامو میذارم تو جیبم … خیلی آروم کنار درختا قدم میزنم … میرم و میام … ساعت رو نگاه می کنم … یه لحظه خودم را میذارم جای اون … بخار نفسم رو دوست دارم … همه عجله دارن … نسکافه رو میذارم کنارم و خیره میشم به نیمکت های خالی … و زمزمه می کنم : ای دلت خورشید خندان، سینه ی تاریک من ، سنگ قبر آرزو بود …

شنبه ۱:۲۰ ظهر

زندگی جریان داره … چه من بخوام ، چه من نخوام … چه منو به اوج ببره، چه پرتم کنه تو دره … بیایید با زندگی بسازیم … بیایید به سگ ها احترام بذاریم … بیایید کتاب هامون رو جلد کنیم و با خودکار توشون چیزی ننویسیم … سرما نفس کشیدن رو دشوار می کنه … ولی اون بخار ، ارزششو داره … همه به هم نگاه می کنن … بوی خاک میاد … گور ها به هم چشم می دوزن … می خندن … سرده … دستامو میذارم تو جیبم … سکوت میکنم … زندگی جریان داره … یک جریان گردابه ای اجباری !

شنبه ۱۴:۳۵بعد از ظهر

خوابم میاد، نمیتونم فکر کنم … فکر می کنم، نمی تونم بخوابم … نسکافه رو قطره قطره می خورم … انقدر آروم که سرد میشه … آدم ها از جلو پام رد می شن … گهگاهی به زور لبخندی تحویلشون می دم و سری تکون میدم … ترجیح میدم کسی رو نشناسم … حس غریبه بودن رو دوست دارم … حس گم بودن … حس عادت نکردن …

شنبه ۶:۱۰ عصر

قهوه ی رقیقی از آب در اومده … زندگی رقیق شده … با خودم حرف می زنم … تلویزیون رو روشن میکنم … بلافاصله خاموش می کنم … سکوت … گهگاه زمزمه ای می کنم : آروم اومدی ، تو خوابم … آروم اومدی، مثل رقص یه پروانه با ناز شاخه ی گل …

شنبه ۱۱:۳۶ شب

سکوت می کنم … تقصیر منه … و حق با توست … گاهی فکر می کنم که شاید “پائیز بهانه است، درخت از برگ خسته شده” … خوشحالم از اینکه هنوز شجاعت پذیرفتن اشتباهمو دارم … ناراحتم از اینکه ناراحتی ! … و کاش اینقدر بد نبودم …

یکشنبه ۱:۴۰ بامداد

انگشتام می رقصن … و خیره به سازم می مونم :

من گلی پژمرده بودم، گر تورا صد رنگ و بو بود …

دل من، دل تو، دل ما، دل همه ی آدما مگه چی می خواد …

منو رها کن از این فکر تنهایی، تو نرفتی، تو هنوزم اینجایی …

صدای پیانو … سکوت محض … بی خوابی … خستگی

یکشنبه ۲:۰۵ بامداد

باید استراحت کنم … باید فکر نکنم … باید سکوت کنم … شاید دیگه مهم نیست که من چی فکر میکنم … شاید از اولش هم مهم نبوده که من چی فکر میکنم … سرده … دستام رو میذارم تو جیبم … شاید درخت از برگ خسته شده !

————-

پی نوشت ۱ : چند روزی هست که دیگه چتر نمی برم … آخه مثل اینکه دیگه بارون نمی باره …

پی نوشت ۲ : می دونم که دیر به روز کردم … و ببخشید اگه یه کم طولانی شد

پی نوشت ۳ : من، تو ! مقصر ویرگول است! (برداشته شده از Blast یه دوست)

Share This Post







204 views
مهر
۱۷

جرأت

زندگیم ، لحظه هایی که میگذرن ، نگاه هایی که دنبالم می کنن ، صداهایی که جزئی از وجودم شدن

می ترسم … کاش دنیا همین جا تموم بشه

جرأت برگشتن و دیدن رد پاهات رو ندارم … جرأت دیدن آلبوم هام را ندارم … جرأت تنهایی رو ندارم … جرأت پاک کردن لبخندهات رو ندارم … جرأت گوش دادن به آرشیوم رو ندارم … جرأت ندیدنت رو ندارم .. جرأت مرور امروز رو ندارم … جرأت شمردن خوشی هام رو ندارم … جرأت سردی دستامو ندارم … جرأت دوری آغوشت رو ندارم … جرأت خیره گی و سازم رو ندارم

می ترسم … کاش همین جا تموم شیم … کاش همین جا بایستیم … کاش در آغوش تو تموم بشم … کاش می تونستم زمان رو متوقف کنم … کاش میشد خیره به تو بمونم

“زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد”

انگشتام غرق در خون شده … تمام ناخن هام رو جویده ام ! … و اشک می ریزم … می دونم … سرانجام بادکنک می ترکد …

کاش در آغوش تو … تموم بشم

———

پی نوشت ۱ : تا حالا هیچ پستی رو اینقدر سریع ننوشته بودم!

پی نوشت ۲ : شاید از این به بعد، یه جور دیگه بنویسم … شاید

پی نوشت ۳ : بچه که بودم، می ترسیدم از رو دایو شیرجه بزنم تو آب … بزرگ تر که شدم، عوض شدم ! … دایو، شیرجه و آب هم عوض شدن !

پی نوشت ۴ : وجدان باشد یا نباشد، جانی میشوی … فقط مقتول عوض می شود… “اول شخص” یا “سوم شخص”

Share This Post







245 views
شهریور
۲۳

زندان

خط های خیابون رو میشمرم … با هر قدم صدای برگ ها رو میشنوم … صدای تو رو … نگاهمو گم می کنم … لب هام خیس شد … برگ ها له میشن …

نور قرمز و آبی دور سرم می چرخه …

فدم می زنم … درخت هایی که هر چند متر ردیفی قرار گرفتن … برگ های چنار … انگشتای برگ ها!

لبخند می زنم … به خودم …

یاد زندان میوفتم … دست هایی که میله ها رو محکم گرفتن … میخوان بیان بیرون، نمی تونن … صدایی که دیگه در نمیاد … حنجره ای که دیگه هیچ توانی نداره … و حیف که بی گناهه!

نور سفید رو چشمام میرقصه … یک لحظه سکوت … چیزی نمی شنوم … نگاهمو گم می کنم …

خش خش برگ ها … آروم تر … آروم تر … صدای له شدن انگشتات …

دست هایی که به بیرون میله ها خیره شدن … به آزادی … به پوچی … به نبودن تو …

میخوام آزادش کنم … میخوام واسه همیشه آزادش کنم … میخوام بگذره از پشت این میله ها … دیگه زندانبان از زندانیش خسته شده … در رو باز میکنم … آروم و آروم … چشمامو می بندم تا بره بیرون … تا با خیال راحت، خودمو گول بزنم که رفتنش رو ندیدم … که اصلاً برام مهم نبود … که اصلاً نبود …

نور سفید … به خودم خیره میشم … سکوت!

یه عمره که زندانی بودی … من بودم و تو بودی و این میله ها … اما حالا من موندم و این زندان … من دیگه زندانی نمیخوام … زندانبان نمیشم …

لب هام خیس شد … تو اخراج شدی … لب هام شور شد … !

—————-

پی نوشت ۱ : آهنگی از فریدون فروغی منو وادار به نوشتن کرد.
پی نوشت ۲ : هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه …
پی نوشت ۳ : هر آدمی دو نیمه داره … گاهی دو نیمه ی متفاوت … گاهی دو نیمه ی متناقض!
پی نوشت ۴ : همین !

Share This Post







130 views
مرداد
۳۰

سایه

انگشتام رو روی میز حرکت میدم … از کوچک به بزرگ … و اطرافو نگاه می کنم … آروم بطری رو خم می کنم … چند لحظه مکث می کنم … دستامو دور بطری حلقه می کنم …

چگونه ببینمت ؟ هر جا رو که نگاه می کنم، سایه ای می بینم … نمیدونم ماله منه یا نه … هر روز … هر لحظه … و این تکرار میشه … حقیقت ؟ … تو هستی … و من … من تو رو نمیبینم …

بطری رو خم می کنم … یکبار دیگه …

به خیالم نگاه می کنم … تصویری رو نقاشی می کنم … یه دیوار آبی می کشم … بدون سقف … یه پنجره قرمز که دستم بهش نمیرسه … نردبانی سیاه به دیوار تکیه میدم … بدون پله … بطری رو خم می کنم … آروم و آروم … و طرح سفید دور جسد رو روی زمین می کشم …

انقدر از آینه ، پشت سرم رو دیدم که راه رو گم کردم … انقدر که حرکت دست های هیچ مسافری رو ندیدم … انقدر که ده ها بار تصادف کردم … و ده ها نفر رو کشتم … من به این آینه خیره مونده ام ! … تنها یه راه برای دیده نشدن تو و درست دیدن من وجود داره …

بطری رو خم می کنم …

چطور ببینمت ؟ … وقتی که نگاهم بهم کمک نمی کنه … وقتی که تو هستی و من نمی تونم ببینمت …

دور میزنم … بطری رو به بیرون پرت می کنم …

چند لحظه مکث می کنم … انگشتام رو روی میز حرکت میدم … از کوچک به بزرگ … آروم و آروم … به خیالم نگاه می کنم …

چطور ببینمت وقتی که سایه ات بر روی سایه ام افتاده … ؟

—————

پی نوشت ۱ : آینه چقدر صداقت داره ؟!
پی نوشت ۲ : تنفس ات رو احساس کردم …
پی نوشت ۳ : و چراغ قرمزی که بارها بهش حسودیم شد …

Share This Post







277 views
مرداد
۰۹

دلتنگ

من اینجا منتظرم .. من اینجا منتظر هیچ هستم … منتظر خیالی که مرده … من منتظر درختی هستم که شاخه هاش زیر پای عابرین افتاده … منتظر آبی که ریخته شده و دیگه جمع نمیشه … منتظر صدایی که گم شده …

تو مُردی ! من قسم می خورم که جسدت رو دیده ام … حتی چهره ات رو … لحظه ی مرگت یادمه … لبخندی که رو لبت بود … و نگاهت … سکوت می کنم! … لحن نگاهت … خوب یادمه … خیلی خوب یادمه … می تونم به یقین بگم که کمتر لحظه ای از عمرم رو به این دقت به یاد دارم … راستش … راستش تو بهترین مرده ای هستی که تو عمرم دیدم … سکوت می کنم! … تا حالا هیچوقت برای یه مرده انقدر خودمو فریب نداده بودم … تو عمرم هیچوقت انقدر منتظر بازگشت یه مرده نبوده ام … هیچوقت انقدر سعی نکرده ام که خودم رو قانع کنم … هیچوقت به این اندازه نابینا و ناشنوا و بی منطق نبوده ام … منطقی که مرگ رو قبول می کنه، اما مردن تو رو نه … چشمانی که مرگت رو دیده … و هنوز منتظره …

دلم برات تنگ شده … انقدر که گهگاه به فکر نبش قبرت میوفتم! … انقدر که همیشه تو تبرئه میشی … و من گناهکار … اما بیشتر از تو دلتنگ خودم هستم … دلتنگ کودکیم، سادگیم، نگاه هام، حرف هام … من دلتنگ لحظه هایی هستم که تو توش نبودی! … آره … می دونم باورت نمیشه … دلتنگ انتظارهام هستم … دلتنگ رد پای خودم … دلتنگ گذشته ی خودم …

میخوام منطقی باشم … آخه چقدر از تو بنویسم ؟ … چند سال همراه من باشی ؟! … چند بار دیگه میخوای تکرار بشی؟! …

میدونی چیه … بعضی چیزا دیگه هیچوقت تکرار نمیشن … مثل تو … مثل اون نگاه … و مثل من!

———–

پی نوشت ۱ : باز هم منطقی شدم!
پی نوشت ۲ : بوی نارنج … ضربان … تو
پی نوشت ۳ : درد و نفرین بر سفر … این گناه از دست او بود
پی نوشت ۴ : حالا دیگه تورو داشتن خیاله، دل اسیر آرزوهای محاله … غبار پشت شیشه میگه رفتی، ولی هنوز دلم باور نداره …
پی نوشت ۵ : کاش میدونستم، فراموش کردن راحت تره یا صبر کردن !

Share This Post







برگه ی بعدی »